تبليغاتX
!!! سر همين 4 راه ... - دماغم پر است از تابستاني كه در راه است،بايد مدام عطسه كنم و بوي تند گل ها را پس دهم به هوا...

!!! سر همين 4 راه ...

با صد هزار مردم "تنهايي "     بي صد هزار مردم  "تنهايي"

 

قطاري كه تو را برد

چه چيزي را با خود برميگردانَد؟

 

تعادل دنيا

گاهي فقط به مويي بند است

 

لوكوموتيوران ِ تو

كاش اين را ميدانست .

                        ح.موسوي 

 

۱ ـ  نمايشگاه ِ كتاب تهران پر بود از : ] کلي شعر تركي ، سپيد و غزل هاي عاشقانه كه توي اتوبوس تا نيمه هاي شب از دهان دوستان ِ همسفرمان شنيديم و دوستان از دهان ما ... [

۲ ـ فصل گلاب گيري ِ كاشاني ها بوي گل ميداد بوي كارت پستال هايي كه  فرناز و من و .... ، و نيش پشه هايي كه / تا به نيششان برسيم ، به ريشمان ميخندند /  نه از صداي پاي آب خبري بود نه از سهراب ( تنها به عكس هايي كه وحيد آقا كرمي    گرفته بود اكتفا كرديم و نشستيم سه تايي به چيني نازك تنهايي اش در مشهد اردهال كلي دلتنگي كرديم ) .

جشنواره ي فرش كاشان هم اتفاق خاصي نداشت ؛

جز  ¯

- بداهه غزلي كه روز ِ رفتن ، توي كوپه - كوپه ي ِ قطار با فرناز بني شفيع گفتيم ،

- ديدار با يكي دو تا از دوستان در تهران ، و گلشيد ِ عزيزم كه هيچ وقت از نزديك نديده بودمش ،

-محمد حسين ارشدي  كه از پادگان ِ اراك به خاطرمان به كاشان آمد و ساعاتي خنداندمان ، و باز هم شعر ..

- حسن صادقي پناه كه چند ساعتي همراه با تق تق ريل و قطار ،كنارش كلي شعر خوانديم و كلي شعر شنديديم

- و دو بداهه - غزل ِ عاشقانه كه موقع برگشت ، گفتيم  ( كه بماند براي پست هاي بعدي )

 

۳ - كاش تمام جهان سي سانت جا توي مترو بود ، كه تماميه ي جهان درآغوش توست . كه آرام ترين نقطه ي جهان ..............

 

  اما كلللي شعر ناقص كه دارند مغزم را ميجوند اين روز ها .....

 

افــــتاده در گِـــل ِ تر ِ  آغـوشـت ، خــوشبو تــرين ِ بــــــرگ ِ گــلايل هـا

افـــتاده تـــا عـــــروس شــود در تــو ، بـــانــوي گل بــهار  ِ   تـغزل هـا

 

جــــاري شو ! در گـــلوي من و شعرم ، آواز ما كه از ني داوود اسـت ،

از دور ها خوش است ، ببين اين ارث ، از ما رسيده است به بلبل هـا

 

حــالا كه (سـاز) هاي (دهن) از توست ، لـب هـات آبــدار تــرين (نــارنج)،

از بنـــدري ّ ِ شــور تــو ســـرشار است ، اين تحفه ي (بـهار ) ي ِ بابـل ها

 

گفـتـي كه " گوشــواره ي در گـوشت ، انـگور تند ِ وسوسـه آميـزست "

افــتاده تـــا كـ / ه مــسـت كــند در تــو ، گـيـلاس هـاي لب پُــر  الكـل ها

 

من ابــــر و بــــادِ بوسه شدم در تو ...  ـ انـدام تو حوالي مرداد است ـ

از هـــرم شــرجي بــدنت انــگار ، ســر رفــته اسـت شـرم تـزلزل ها

 

افـــتاده ام ، رســـيده و شـور انــگيز ، از شـاخه هاي بي رمق گلـدان

هــر چنـد من تكــيده شـدم حـالا  ، از تـو پـــر اســت پيــرهـن ِ گل ها

 

گـيرم كه جفـت شـانـه ي مـن ـ كوچك ـ  در گير و دار حادثه بي تــابند

ايــوب ِ مـن اگـر كه تـو بـــاشي ، درد ، شـرمنده ميشود به تـحمل ها

 

اي كوه ِ از نژاد نظامي ها ! اين تيشه زخم  ِ كهنه ي خسرو نيست ؟

من تكيه داده ام به "تو" باور كن ! ويران نميشود پس از اين ، پـل ها

 

با سرمه اي اين كت و شلوارت ، دامادي ات چقدر تماشايي است !!

آميــخـته است بــا گِــل ِ انـدامـت ، خـوشـبو ترين  ِ هر چه گـلايل ها

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:14  توسط آيدا دانشمندي  |