قطاري كه تو را برد
چه چيزي را با خود برميگردانَد؟
تعادل دنيا
گاهي فقط به مويي بند است
لوكوموتيوران ِ تو
كاش اين را ميدانست .
ح.موسوي
۱ ـ نمايشگاه ِ كتاب تهران پر بود از : ] کلي شعر تركي ، سپيد و غزل هاي عاشقانه كه توي اتوبوس تا نيمه هاي شب از دهان دوستان ِ همسفرمان شنيديم و دوستان از دهان ما ... [
۲ ـ فصل گلاب گيري ِ كاشاني ها بوي گل ميداد بوي كارت پستال هايي كه فرناز و من و .... ، و نيش پشه هايي كه / تا به نيششان برسيم ، به ريشمان ميخندند / نه از صداي پاي آب خبري بود نه از سهراب ( تنها به عكس هايي كه وحيد آقا كرمي گرفته بود اكتفا كرديم و نشستيم سه تايي به چيني نازك تنهايي اش در مشهد اردهال كلي دلتنگي كرديم ) .
جشنواره ي فرش كاشان هم اتفاق خاصي نداشت ؛
جز ¯
- بداهه غزلي كه روز ِ رفتن ، توي كوپه - كوپه ي ِ قطار با فرناز بني شفيع گفتيم ،
- ديدار با يكي دو تا از دوستان در تهران ، و گلشيد ِ عزيزم كه هيچ وقت از نزديك نديده بودمش ،
-محمد حسين ارشدي كه از پادگان ِ اراك به خاطرمان به كاشان آمد و ساعاتي خنداندمان ، و باز هم شعر ..
- حسن صادقي پناه كه چند ساعتي همراه با تق تق ريل و قطار ،كنارش كلي شعر خوانديم و كلي شعر شنديديم
- و دو بداهه - غزل ِ عاشقانه كه موقع برگشت ، گفتيم ( كه بماند براي پست هاي بعدي )
۳ - كاش تمام جهان سي سانت جا توي مترو بود ، كه تماميه ي جهان درآغوش توست . كه آرام ترين نقطه ي جهان ..............
اما كلللي شعر ناقص كه دارند مغزم را ميجوند اين روز ها .....
افــــتاده در گِـــل ِ تر ِ آغـوشـت ، خــوشبو تــرين ِ بــــــرگ ِ گــلايل هـا
افـــتاده تـــا عـــــروس شــود در تــو ، بـــانــوي گل بــهار ِ تـغزل هـا
جــــاري شو ! در گـــلوي من و شعرم ، آواز ما كه از ني داوود اسـت ،
از دور ها خوش است ، ببين اين ارث ، از ما رسيده است به بلبل هـا
حــالا كه (سـاز) هاي (دهن) از توست ، لـب هـات آبــدار تــرين (نــارنج)،
از بنـــدري ّ ِ شــور تــو ســـرشار است ، اين تحفه ي (بـهار ) ي ِ بابـل ها
گفـتـي كه " گوشــواره ي در گـوشت ، انـگور تند ِ وسوسـه آميـزست "
افــتاده تـــا كـ / ه مــسـت كــند در تــو ، گـيـلاس هـاي لب پُــر الكـل ها
من ابــــر و بــــادِ بوسه شدم در تو ... ـ انـدام تو حوالي مرداد است ـ
از هـــرم شــرجي بــدنت انــگار ، ســر رفــته اسـت شـرم تـزلزل ها
افـــتاده ام ، رســـيده و شـور انــگيز ، از شـاخه هاي بي رمق گلـدان
هــر چنـد من تكــيده شـدم حـالا ، از تـو پـــر اســت پيــرهـن ِ گل ها
گـيرم كه جفـت شـانـه ي مـن ـ كوچك ـ در گير و دار حادثه بي تــابند
ايــوب ِ مـن اگـر كه تـو بـــاشي ، درد ، شـرمنده ميشود به تـحمل ها
اي كوه ِ از نژاد نظامي ها ! اين تيشه زخم ِ كهنه ي خسرو نيست ؟
من تكيه داده ام به "تو" باور كن ! ويران نميشود پس از اين ، پـل ها
با سرمه اي اين كت و شلوارت ، دامادي ات چقدر تماشايي است !!
آميــخـته است بــا گِــل ِ انـدامـت ، خـوشـبو ترين ِ هر چه گـلايل ها